درباره ما | ارتباط با ما | نقشه سایت        
 
  1. تشییع جانباز شهید علی مرتضایی [۱۳۹۷/۱۲/۲۰ ساعت ۰۹]
  2. [۱۳۹۷/۱۲/۰۲ ساعت ۰۷]
  3. سالروز وفات حضرت ام البنین مادر قمر بنی هاشم حضرت عباس(ع) و روز تکریم مادران و همسران شهدا [۱۳۹۷/۱۱/۳۰ ساعت ۰۹]
  4. تشییع سه پاسدار شهید در نجف‌آباد [۱۳۹۷/۱۱/۲۸ ساعت ۰۹]
  5. مراسم وداع شهدای مدافع امنیت انقلاب اسلامی [۱۳۹۷/۱۱/۲۷ ساعت ۱۴]
 
آخرین اخبار
 



نظرسنجی
تا چه حد با کنگره شهدای شهرستان نجف آباد آشنا هستید؟ ؟
1 : بسیار زیاد (562 رای)
31 % 
2 : زیاد (316 رای)
18 % 
3 : متوسط (279 رای)
16 % 
4 : کم (272 رای)
15 % 
5 : بسیار کم (368 رای)
20 % 

معرفی سایت به دوستان

پیوندها
 
سایت مقام معظم رهبری

آمار سایت
تعداد شهدای ثبت شده : 2484
تعداد اخبار ثبت شده : 34
تعداد افراد آنلاین : 5
کل بازدیدها : 1913828
بازدید های امروز : 840
بازدید های دیروز : 2227

کلید حقیقت

ماجرای نبش قبر شهیده انقلاب رضوان مرادی

 

مراسم بزرگداشت رضوان را در مسجد جامع برگزار کردیم.

صبح آن روز مدیر و تعدادی از معلم‌هایش گفتند: «باید بروید و شکایت کنید، تا خون رضوان پایمال نشود.»

گفتم: «من فقط چند روز است که از زندان آزاد شده‌ام و از شکنجه رها.»

با این حال حرف‌شان را منطقی دانستم و رفتم با یکی از افسران دادگاه موضوع را در میان گذاشتم.

گفت: «آن دختری که دیروز روبروی بیمارستان کشته شد دختر تو بود؟»

جواب دادم: «بله»

گفت: «دو راه داری. یا باید اقرار کنی و بنویسی که زیر دست و پای مردم جان خود را از دست داده است، یا برای اطمینان از صحت گفته‌هایت اجازۀ نبش قبر بدهی.»

گفتم: «نبش قبر مگر حرام نیست؟!»

چاره‌ای نبود. رفتم فرمانداری. قرار شد کمیسیون پزشکی تشکیل شود. از طرف دادگاه چهار پزشک و از جانب من دکتر روشنایی انتخاب شد. طبق قرار صبح روز بعد نبش قبر صورت گرفت. عجیب عذابی افتاده بود به جانم. من بودم و دنیایی پرآشوب از جنس ترس و واهمه و... . اما هر چه بود، از حقانیت شهادت دخترم ارزشمند‌تر نبود.

نبش قبر صورت گرفت و من دوباره، آن هم تنها پس از48 ساعت پیکر رضوانم را دیدم. دیدن دوباره‌اش احساساتم را به بازی گرفت. اشک گونه‌هایم را خیس کرد و قلبم بنا کرد به تند تپیدن، و نگاهم...!

کاش نگاهم خاموش می‌شد و من شاهد این صحنه نمی‌شدم. او را خواباندند روی برانکارد. دکترها و رئیس ساواک دورش حلقه زدند. پیشانی رضوانِ من و جای زخم عمیق گلوله، شده بود جولانگاه نگاه تیز آنان. می‌خواستند از صحت موضوع مطمئن شوند و نوع گلولۀ اسلحه را تشخیص دهند. وقتی نوک خودکار یکی‌شان در حفرۀ زخم فرو رفت، دلم آتش گرفت و حالم دگرگون شد.

در این حین دکتر روشنایی مشغول نوشتن مطالبی در خصوص این واقعه بود.

 به خلعت رضوان که از خون او رنگ گرفته بود، خیره شدم و در دل گفتم که نمی‌گذارم خونت پایمال شود. پس از عکسبرداری، دوباره پیکرش را منتقل کردند به غسالخانه و در خلعت نو جای دادند. جمعیت رفته رفته به مزار راه یافت و با شعار کوبندۀ مرگ بر شاه دوباره رضوان را به آغوش خاک سپردیم.

© در جهت ترویج فرهنگ دفاع مقدس و شهادت هر گونه کپی برداری از محتوای سایت (با ذکر منبع) بلامانع است . طراحی و برنامه نویسی توسط طراحی و توسعه وب سایت صبا